مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

148

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

روان رفته‌اش به تن باز آمد . آنگاه سيار بسوى قبايل عرب كه در آنجا بودند ، بشتافت و اسبى از ايشان دزديده ، بياورد و عجيب را سوار كرده ، بسوى كوفه برد . نايب ملك عجيب از آمدن او آگاه گشته ، باستقبال او بيرون رفت . و او را بسبب عذابى كه برادرش كرده بود ، رنجور يافت و بشهرش درآورده ، حكيمان را بخواست . ملك بحكيمان گفت : تا ده روز ، مرا معالجت كنيد . ايشان در معالجه او بكوشيدند تا اينكه از رنجورى خلاص يافت . پس از آن وزير خود را فرمود كه بهمهء نايبان آن نواحى ، كتاب بنويسند . وزير ، بيست يك و كتاب بنايبان بلاد نوشته ، بفرستاد . ايشان تهيهء لشگر ديده ، بشتاب هرچه تمامتر قصد كوفه كردند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و چهل و يكم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون رسول عجيب ، كتاب بنايبان بلاد رسانيد ، ايشان تهيهء لشگر ديده ، قصد كوفه كردند و در نزد عجيب حاضر شدند . و اما ملك غريب از گريختن عجيب محزون شد و هزار دلير بپديد آوردن او بفرستاد . سواران بهر سوى پراكنده شدند و يك شب و روز بگشتند و ازو خبرى نيافته ، بسوى غريب بازگشتند . ملك غريب ، برادر خود ، سهيم را بخواست و او را نيافت . بر وى بترسيد و اندوهگين شد . ناگاه سهيم پديد آمد و زمين ببوسيد . غريب را چون نظر بر وى افتاد ، برپاى خاست و گفت : اى سهيم ، كجا بودى ؟ گفت : اى ملك ، بسوى كوفه رفتم و آن سگ را ديدم كه به محل عزت خود رسيد . بنايبان بلاد خود كتابها نوشت و ايشان با لشگرهاى فزون از ستاره به يارى عجيب برآمده‌اند . آن‌گاه غريب ، لشگريان خود را فرمان رحيل داد . درحال ، لشگريان بسوى كوفه روان شدند . چون بكوفه برسيدند ، در خارج كوفه لشگرى ديدند چون درياى عمان كه ايشان را آغاز و انجام ، بديد نبود . پس غريب با لشگر خود در برابر لشگر كفار فرود آمدند و خيمه‌ها بزدند و علم‌ها برپاى